
بنا به اظهار پزشكان، موقعيكه دست يا پاي (عضو) شخص بدلايلي بريده شود، آن شخص در شرايط خاص احساس عضو بريده شده را ،مثلا خارش يا درد آنرا، هنوز بهمراه دارد.در حاليكه دست يا پايش وجود خارجي ندارد، وي كاملا آنرا حس نموده و براي خاراندن آن دست مي برد.اين را در اصطلاح پزشكي Panto pain مي گويند . Panto، از ريشه Pantomime بمعني حركات نمايشي خاص شيوه نمايش تئاتري به همين نام و pain بمعني درد و رنج است. تا مريض با مسئله خود كنار نيامده و آشتي نكند، اين درد او را آزرده خواهد كرد.كنار آمدن با مسئله خود همان قبول واقعيت، يعني عضو بريده شده است (در این موضوع از مشاورت پزشکی دوست فاضل جناب آقای دکتر کاظمی، رئیس محترم بیمارستان خاتم الانبیا ی تهران، سود برده ام که بدینوسیله از ایشان تقدیر و تشکر میگردد).
غرض از مطرح نمودن اين بحث، سخن گفتن از يك موضوع پزشكي نيست، بلكه يادآوري يك روانشناسي اجتماعي است، تا با شناخت صحيح مسئله بتوان به حل يك موضوع تاريخي در بحث توسعه ملي همت گمارد.شايد بتوان از درد و رنج آن خلاصي يافت.
كشورهايي كه از تمدن كهن بر خوردار بوده اند و بهر دليلي دچار بحران شده و در روند تكاملي آن بريدگي افتاده است، بمانند شخص عضو بريده هر لحظه از درد آن رنج مي برند. اين بطور طبيعي، يك رنج و درد واقعي نبوده و عينا مثل Panto pain است، كه بيشتر حالت روانشناختي دارد. بنظر مي رسد چاره اين ملت ها، قبول واقعيت و پذيرش وضع موجود است. همان پذيرشي كه ملت ژاپن با انقلاب میجی انجام داد و پس از حمله به ناگازاكي و هيروشيما با آن كنار آمده و با پشتكار و درايت، از شكست خود يك پيروزي ساخت.
اين موضوع درآسيب شناسي كندي و نا پيوستگي توسعه اجتماعي و اقتصادي يك ملت، اصل مهمي بوده و پس از اين آسيب شناسي و رسيدن ملت بيك وحدت نظر است (وحدت نظری که بنا بقول اقتصاددانان توسعه، در آن، پدیده NATION - STATE اتفاق افتاده باشد)،كه شالوده تحرك شتابان به سوي تعالي دراينگونه جوامع فراهم خواهد شد.عدم قبول شكست توسط اين جوامع، باعث برآورد غير واقعي جايگاه موجود آنها شده و آنانرا از راه باز مي دارد. و در نتیجه،نشسته با درد Panto pain خود زندگي بسر برند!
در علم اقتصاد، كار آن فعاليت هدفمند انسان را گويند كه بمنظور توليد كالايي يا ارائه خدماتي مشخص انجام گرفته باشد.با توجه باينكه حاصل كار بايد در بازار مبادله شود، ازاينرو اقتصاددانان كاري را كه فاقد ارزش مبادله است ، حتي اگر داراي ارزش مصرفي خاصي براي شخص بوده باشد را نيز ، كار نمي شمرند.پس با توجه به خاصيت حتمي مبادله كار، ويژگي توليد و مبادله ومصرف اجتماعي كار از اساس خصوصيت هاي آن است.پس اجتماعي بودن از نكات حتمي فرايند توليد و مصرف كار مي باشد.به سخنی کار هرگز نمی میرد، بلکه برروی کار جدید مستهلک شده و انباشته می شود.البته، منبع دیگر ارزش،یعنی رانت یا بهره مالکانه(که از زمین ومعادن بدست می آید) نیز چون از طریق کار انسان محقق می شود، شامل کار شده و جزو انباشت کار است.(انباشت کار ،یا ارزش افزوده ، بالقوه انباشت سرمایه بحساب می آید و درصورتیکه در چرخه صحیح قرارگیرد، تبدیل به سرمایه می شود والا ، کار مهمل محسوب شده و فاقد ارزش خواهد بود.)
يكي ديگر از ويژگيهاي اجتماعي كار، هم افزايي است.كه در پديده همكاري جمعي نهفته است.البته، درصورتيكه وحدت نظر و وحدت رويه در فرايند آن منظور شده باشد.والا، باعث اينرسي يا نابودي انرژي آن مي شود.اين دو پديده در يك جامعه كوچك توليد كننده براحتي قابل رويت است.ودرصورتيكه جمع كاري با هم هارموني لازم را داشته باشند، شاهد هم افزايي يا سينرژي(یا به زبان خودمان،برکت) و بالعكس در مواقع غير آن، شاهد اينرسي( یا به زبان خودمان،نكبت)هستيم. به سخني، جمع عددي كار با نتيجه گروهي آن يكسان نيست.در حالت اول بيشترودرحالت دوم، كمتر است. درجه هم افزايي كار اجتماعي در جوامع مختلف با هم متفاوت است. هر قدر جامعه پيشرفته تر، همانقدر درجه هم افزايي بالاتر است.جوامع مختلف برسر بالاتر بردن اين درجه از همديگر سبقت مي جويند. در اينگونه جوامع، تمامي شبكه هاي اجتماعي كار بصورت متحد و واحد در خدمت اين موضوع مي باشد.
پديده ديگري نيز در اين جوامع مورد توجه است كه آنرا به اصطلاح Neuromuscular junction (يا اتصال عصبی و عضلانی)مي گويند. يعني هم شخص وهم اجتماع بايد چنان كار را با خود عجين بكنند كه كار بعنوان بخشي از كالبدشان تلقي شود. در غیر این صورت،كار نتيجه مطلوب نخواهد داد (ضمن تشکر از تلمذی که در این مورد خاص در خدمت جناب دکتر باقری، مشاور محترم سازمان صنایع کوچک و شهرکهای صنعتی ایران، داشتم).
براي وضوح بيشتر مثالي مي زنيم :
قديم ها در ارتش تفنگي بود به اسم "برنو"كه اين تفنگ عليرغم خوش دستيش، در صورتيكه سرباز آنرا محكم به كتفش نمي چسباند، چنان لگد به كتف وي مي زد كه احتمال در رفتن كتفش خالي از ذهن نبود.اين همان موضوع را تداعي مي كند. كار بايد با ذهن و بدن شخص و مخيله وبدنه اجتماع(به اصطلاح گوشت و پوست و استخوان و عصب وی) عجين شود و الا، چنان لگد مي زند كه تبعات سوء آنرا نمي توان برآورد نمود.
به قول باباطاهر :
"اگر دل دلبره ، دلبر کذومه وگر دلبر دله،دل راچه نومه
دل ودلبربه هم آویته وینم نذونم دل که و دلبر کذومه"

به نظر عموم اقتصاددانان "خرج ياهزينه "،آنگونه پرداختي هايي است كه جهت توليد كالايي يا ارائه خدماتي خاص انجام مي گيرد.هزينه ، خود بر دو قسم است :
الف – هزينه سرمايه اي / ب – هزينه جاري .
هزینه، بدوحالت : هزينه واقعي يا اصلي و هزينه سربارنیز ديده مي شود( اين تقسيم بندي شامل هم هزينه سرمايه اي و هم هزينه جاري است).
هزينه ، هم در شكل سرمايه اي و هم در شكل جاري ، بخشي از سرمايه تمام شده است و بايد از طريق فروش كالا يا خدمات توليد شده جبران شود.(توضيح اينكه : ما در اينجا قصد بررسي سرمايه ، تركيب آن ، چگونگي استهلاك آن بر روي توليد و مسايلي از اين قبيل را نداريم ، بلكه تنها بخش مربوط به هزينه (خرج) با تاكيد بر هزينه هدر رفت (برج) را مورد بحث قرار مي دهيم).
در بحث هزينه ، هزينه سربار آن بخش از هزينه تمام شد كالا يا خدمات را تشكيل مي دهد كه متناسب هزينه هاي سربار كلي نسبت به كميت توليد مستهلك مي شود. عقلانيت (Rationalization )اصلي از اصول علم اقتصاد است كه نه تنها حذف يا كاهش اساسي هزينه هاي سربارتوليد را مطرح مي كند ، بلكه با تبعيت از اصل بهره وري ( PRODUCTIVITY) سعي در كاهش هزينه هاي اصلي توليد نيز دارد.
"برج يا هزينه هدر رفت" ، اصطلاحي است كه در كتابهاي علم اقتصاد ديده نمي شود.زيرا علم اقتصاد جديد كه گويا باني آن " آدام اسميت " مي باشد،از غرب به ما رسيده است. در جهان سرمایه داری با توجه به تكامل نظام آن ، چيزي اجتماعي به عنوان برج، يا هزينه هدر رفت وجود خارجي ندارد.
در بررسي موضوع برج ،هم در اقتصاد كلان و هم در اقتصاد خرد (بدليل ارتباط ارگانيكي كه اين دو با هم دارند)، شاهد عملكرد اين پديده سرطاني در اكثر جوامع عقب مانده هستيم. به ويژه جوامعي كه اقتصاد آنان گرفتار تك محصولي است.
منحني"درآمد- هزينه" اينگونه جوامع، نرمال نبوده و بسيار تيز و پلكاني است . در اين منحني ،با همان سرعت بالاي ايجاد درآمد ، تخليه خزانه يا انجام هزينه ، صورت پذيرفته و تابع اصول عقلانيت(Rationalization) اقتصادي نمي باشد.اينجا درست همان نقطه اي است كه موضوع"برج "مطرح مي شود، هزينه هايي كه عمرا برگشت ندارد؛ مثل آبي كه در شنزار رها شده باشد.اين پديده در كل جامعه همه گير بوده و به صورت يك اپيدمي عملكرد دارد.در اثر اين اپيدمي، فرهنگ ويژه اي نيز كه ملقمه اي است ازفرهنگ هاي مختلف(بدون داشتن الگو و نقشه خاص )، ايجاد شده و اين چپاول ملي و تاريخي را توجيه پذيرمي سازد.اين دور و تسلسل باطلي است كه اينگونه جوامع گرفتار آن هستند و رهايي از آن به سادگي امكان پذير نمي باشد.
پل باران، دانشمند مشهور علم اقتصادتوسعه ، عقيده دارد عقب ماندگي جوامع نه بخاطر نبود يا كمبود منابع، بلكه بدليل تعريف نشدن نيازهاي واقعي اينگونه جوامع است.وي با دلايل متقن اثبات مي كند كه اين جوامع درست برعكس ، بدليل وفور منابع به اين روز افتاده اند نه كمبود منابع.(بزبان خودمان پسر حاجي شده اند- يعني چون براي بدست آوردن ثروت به ارث مانده از پدر زحمت نكشيده اند، از اينرو دغدغه اي براي از دست دادن آن ندارند). يعني ثروت را هزينه نكرده اند، بلكه تبديل به برج كرده اند؛ به سخني ديگرهدر داده اند.
در زندگي خصوصي و خانوادگي شهروندان اين جوامع نيز اين امر صادق بوده و در سبد هزينه خانوار، موضوع برج كاملا مشهود است.قابل تامل اينكه ، هر قدرازبالاي هرم اجتماعی به پایه گرايش پيدا مي كند نسبت برج به خرج بيشتر است.يعني دارا ها در زندگي عادي خود كمتر برج دارند تا ندارها! همان قائده جوامع پيشرفته و عقب مانده در اينجا نيز صادق است.مشهور است كه گفته مي شود : پول اشخاص فقير به "هله هوله" صرف مي شود.
موضوع ديگري هم باعث ايجاد برج مي شود و آن خرج نكردن بموقع است ، كه بجاي يك بار خرج كردن درست، برج هايي را رو دست صاحب كار مي گذارد كه نه تنها مجموع آنها بيش از خرج واقعي است ، بلكه جبران مافات نيز نمي كند.شايد اين شعر فارسي گوياي مدعا بوده باشد :
نه خود خورد، نه كس دهد گنده كند، به سگ دهد .
اين در حقيقت، از سوء مديريت ناشي مي شود.پس به يك سخن اولا، خرج كردن درست از يك برنامه ريزي براي سرمايه گذاري صحيح و منطقي تبعيت مي كند و برعكس برج ، عموما بدون برنامه و تابع عقل نيست. ثانيا، نتيجه خرج صحيح، سود حاصله است ، در حاليكه نتيجه برج، بجز هدر رفت سرمايه و ضرر و زيان ناشي از آن چيز ديگري نمي تواند باشد.زیان برج زمانی بسیار گسترده بوده و مثل زخم کهنه بر پیکر اجتماع ماندگار است.کشورهای پیشرفته با ابداع اصولی از قبیل استانداردهای ردیف ISO9000 وEFQM وامثال آن به صورت نظام مند به پیکار دائمی برج رفته اند.
در جوامع عقب مانده ،"برج" عامل اصلی عدم ایجاد انباشت او لیه سرمایه بوده و گردش سرمایه را فلج می کتد.در نتیجه این امر باعث دور و تسلسل فقر در این گونه جوامع می شود.
علاوه بر این، تغییر سیاست های دولت ها،بی ثباتی جو سیاسی، بی ثباتی اجتماعی- اقتصادی،نارسایی و ناپختگی شبکه تولید وخدمات مربوطه،نارسایی زیر بناها،عدم وجود جو اعتماد عمومی، که همه وهمه درایجاد فرهنگ فردگرایی(Individualism) و مطلق انديشي (Absolutism) و در نتيجه گرايش به خروج سرمايه موثر هستند، درخارج شدن هزینه های سرمایه ای از جرخه اصولی خود و ورود به چرخه معیوب برج، دخيل اند.براي وضوح اين موضوع مثالي را بيان مي كنيم :
در اقتصاد معيشي خودكفا (Autarky) روستاهاي قديم ايران،براي روشن نمودن گرمابه روستا،هر خانوار يك تپاله(خشك شده فضولات حيوانات) به صورت همياري اهدا مي كرد.اين کنش، هيچگونه فشاري به اقتصاد خانوار روستايي نياورده و همه از مزاياي آن ، يعني آب گرم گرمابه روستا،بهره مند مي شدند.با بهم ريختن اين اقتصاد و شروع پديده كوچ از روستاها،بدليل ناكافي بودن تپاله ها(سوخت) براي گرمابه ،بيك باره گرمابه روستا براي هميشه خاموش گرديد. در اين مثال بخوبي ما شاهد آن هستيم كه چگونه "خرج"يا همان تپاله خانوار بدليل كوچ روستائيان و افتادن از درجه اثربخشي براي روشن نمودن گرمابه،تبديل به "برج"شده و از چرخه سرمايه(دراينجا،خدمات توليدي) خارج گرديده است.
آيا تا حال به خرج و برج خود فكر كرده ايم؟ ملت ما در اين گذر، در چه جايگاهي قرار مي گيرد؟

از هرودت نقل است كه:ايرانيان قديم داراي 360 حرف بوده اند.بعضي ها در تفسير اين گفته معتقدند كه منظور هرودت نت هاي موسيقي ايرانيان بوده است و نه حروف زبان آنان.حال این سوال پیش می آید:
ما با چند حرف سخن مي گوييم؟ در دور و بر ما با چند حرف سخن گفنه مي شود؟ راديو تلويزيون و رسانه هاي جمعي در جامعه ما با چند حرف سخن مي گويد؟ در مدارس و دانشگاه ها و محيط هاي كاري با چند حرف سخن گفته مي شود؟
جالب توجه است كه در جواب به اين سئوال ها شخص جدا دچار يك پارادوکس مي شود.زيرا از يك طرف با توجه به پيشرفت علوم و فنون و تكنولوژي،در جوامع پيشرفته از علايم و كلمات اختصار استفاده مي شود و ازطرف ديگر درجوامع عقب مانده با توجه به محدوديت جهان بینیشان ، تنها با تعدادي حروف و الفاظ مشخص و كليشه اي،منتها به تكرار و درهم (بدون نقشه زباني) ، گذران عمرمي كنند. در این جا تاثير متقابل زبان و تفكر ، به عنوان یک پدیده تکاملی پدیدار می شود و بنظر می رسدكه رابطه اين دو مثل رابطه پراتيك و تئوري براي بشر تعيين كننده بوده باشد؟ در اینجا، این نظریه که"عالم هر شخص به اندازه عالم درك وي از حروف است"مصداق پیدا می کند.
بد نيست در اينجا گريزي داشته با شيم به مطلبي كه از زبان يكي از محققين معاصر در مورد زبان فارسي نقل گرديده است :
عصرما ،عصر تحول سريع و انقلابي دانش و فن است.زبان پوسته مادي تفكر آدمي است.هرچه بغرنج تر، پر اجزاتر، دقيق تر، پر نرمش تر، بزبان همانند نيازمندتر است.هواداران مكتب "متالينگيستيك" Metalinguistique ، گرچه با غلوي نا معقول واثبات نشده ، ولي با اساسي معقول و اثبات شده ، معتقد بتاثير فعال زبان در تفكرند، يعني روند معكوس تاثير تفكر بر زبان را يادآور مي شوند، بنا بقول آنها، هر قدر زباني كامل تر تفكري كه بمدد آن زبان انجام مي گيرد كامل تر است.
زبانهاي عمده جهان ما به مرحله شگرفي از رشد رسيده اند. اكنون اين زبانها از اصطلاحات فراوان و فزاينده انواع علوم طبيعي وانساني انباشته است. اصطلاحات و دانشواژه هاي آنها حتي در زبان روزنامه ها رخنه كرده است. بغرنجي تفكر، شيوه هاي مبتذل تشريح مطالب و بيان سطحي پديده ها را عقب زده است.
زبان بعنوان شكلي از اشكال علامت گذاري جهان وجود در اين دوران سيبرنتيك و تكنيك اتمیک، دمبدم چهره اي بخود مي گيرد كه با چهره مالوف و مانوس آن تفاوتي بين دارد. زبان پارسي ما كه از والاترين ارثيه هاي فرهنگ ملي ماست در اين دوران بزرگ و عجيب، در معرض آزمون قرار گرفته و اگر خود را در اين آزمون كوشنده و آگاه نشان ندهد سرنوشتش روشن نيست.
زبان پارسي، نه بسبب جوهر خود، بلكه در اثر عوارضي كه علي الخصوص در قرون متمادي انحطاط تمدن دامنگير شده، دچار بيماريهاي متعددي است.بويژه اگر مقياس قضاوت ما السنه مهم جهاني باشد. فقر مفاهيم ضرور، براي مدنيت امروز، ابهام معاني، هرج و مرج صرفي و نحوي، نا معلوم بودن مرزهاي لغوي، روشن نبودن تجويد و تلفظ زبان- شمه اي از اين معايب است كه هر يك در جاي خود عيبي است كلان.
براي رفع اين معايب بايد زبان پارسي، همانطور كه شروع شده است، از طريق اخذ اصطلاحات خارجي، نوسازي لغوي، احياء اصطلاحات كهن، كوفتن ديوار بين"لفط عوام"و "لفظ قلم"، كوفتن ديوار بين زبان پايتخت و زبان ولايت بتدريج فقرمفاهيم را چاره كند.با تنظيم كتب صرف و نحوي منظم ، لغت نامه هايي كه تفسير دقيق و علمي واژه ها را بدست بدهد،روشن ساختن قواعد بيان، تنظيم قواعد فنتيك و درست گويي و درست نويسي و نقطه گذاري ، هرج و مرج گرامري خويش را بر طرف نمايند. و بالاخره بايد اين زبان پرچينهاي لغوي خود را معين كند و اين بي مرزي و بي شخصيتي لغوي را كه اكنون بدان گرفتار است چاره سازد و مثلا معلوم شود كجا زبان عربي خاتمه مي يابد و پارسي شروع مي شود و بر عكس. در همه اين زمينه ها كارهاي خود بخودي، بي نقشه، غالبا با كيفيت متوسط ، گاه از روي بي حوصلگي و عدم دقت كافي انجام مي گيرد كه وافي مقصود نيست...

روشي براي عمل جراحي آب مرواريد(cataract)،يا روشي براي اصلاح تكنولوژي هاي بومي!
آب مرواريد يا cataract مرضي است كه عدسي چشم بيمار تار شده وبينايي وي را به حداقل مي رساند.در صورتي كه توجه به آن نشود،حتي امكان كور شدن شخص توسط اين عارضه محتمل است.
براي عمل جراحي آب مرواريد، روش هاي مختلفي وجود دارد، ولي روش جديدي که در اکثر کشورهاي پيشرفته هم انجام مي گيرد روش فيکوامولسيفيکاسيون (که اصطلاحا فيکو گفته مي شود) مي باشد که براي خارج کردن آب مرواريد، حداکثر 3 تا 4 ميلي متر از روي قرنيه بيمار خارج مي گردد و پس از بمباردمان عدسي معيوب توسط امواج اولتراسونيك و مکیدن و بیرون کشیدن(ساكشن كردن) قطعات عدسي معيوب، لنز مخصوصي را که خاصيت تا شدن دارد، وارد چشم کرده و در جاي لنز طبيعي چشم يا آب مرواريد قرار مي دهند.
در اين روش جراحي، ابتدا توپوگرافي چشم توسط دستگاه ويژه اي اندازه گيري شده و با توجه به تحدب وتقعر آن انتخاب عدسي مصنوعي ،كه از جنس آكريليك یا سیلیکون است،صورت مي گيرد.معمولا دراين عمل نياز به زدن بخيه نمي باشد. اين روش جراحي که يک تحول اساسي در چشم پزشکي محسوب مي گردد، زمان ترميم زخم را خيلي کوتاه کرده است و بيماران ظرف چند روز، بينايي خود را به دست مي آورند.

ما، در اين جا از مطرح نمودن موضوع مرض آب مرواريد، قصد بررسي امراض چشم انسان را نداشته و اصلا اين امر در صلاحيت و تخصص ما نيز نمي گنجد،بلكه با توجه به نزديكي شيوه عمل مورد نياز در اصلاح آنچه ما آن را" تكنولوژي معيوب" مي ناميم،روشي بهينه يافته ايم كه بسيار جاي تامل وتفكر براي صاحبان انديشه فراهم مي سازد.
با نگاهي گذرا نه تنها به تاريخ كشورهاي عقب مانده،بلكه به فرهنگ وتمدن امروزي آن ها،مي توان به آساني دريافت كه تكنولوژي موجودآنان ملعبه اي نا همگون از تكنولوژي هاي بومي ،كه بخشي از آن از گذشتگان به ارث رسيده است،وتكنولوژي هاي وارداتي است ، كه بدون هيچگونه انتخاب اصولي به همديگر وصله پينه شده است ، اين تكنولوژي ها بدون داشتن رابطه اي صحيح و ارتباطي ارگانيك، به صورت مكاانيكي كنار هم قرار گرفته اند.اينان ،نه تنها با هم سازگار نيستند،بلكه در بسياري موارد به هم تنه نيز مي زنند.به نظر حقير، اين فرايند در چنين جوامعي باعث تخريب تكنولوژيهاي موجود چه به ارث رسيده و چه وارداتي شده است؛ برخلاف عملكرد تكنولوژي هاي وارداتي در جوامعي كه به صورت تاريخي ادعايي نداشته اند.با اين ديدگاه در عملكرد تخريبي تكنولوژي هاي غربي در اين گونه جوامع ،مديريت خود اينان بيشتر از غربي ها مقصر بوده است .
شايد تحليل صحييح اين موضوع راه كاري جديد براي برون رفت از محلكه موجود بوده باشد.بدين ترتيب ،در اين مثال عيني "تكنولوژي بومي"، كه ساليان سال عملكرد داشته است وهيچ عقل سليمي نمي تواند آن را حاشا نمايد، به دليل كهنه شدن و نرسيدن به آن به مانند همان عدسي معيوب چشم، مريض شده است.در اين جا چاره چيست؟ آيابايد از چشم ديگري استفاده نمود؟ يا بايد منطقي رفتار نموده وبا شناخت مرض ،از آخرين شيوه هاي ترميم استفاده كرد؟
بنده بر اين عقيده هستم ، كه روش شناخت مرض ، يا همان عدسي هاي معيوب بايد تدوين شده و با به كار گيري روش جراحي صحيح و جايگزيني با عدسي هاي دست آورد تكنولوژي هاي نوين ،ترميم صورت پذيرد.
البته، اينجا چشم جامعه است نه بيمار.وترميم با شناخت فرهنگ و تمدن و كاربسيار ريشه اي در جامعه امكان پذير است ونه با هر گفتاري و لافي.اميد كه روزي اين ملت به صورت يكپارچه به ضرورت اين امر واقف شود.انشاءا...
