
از هرودت نقل است كه:ايرانيان قديم داراي 360 حرف بوده اند.بعضي ها در تفسير اين گفته معتقدند كه منظور هرودت نت هاي موسيقي ايرانيان بوده است و نه حروف زبان آنان.حال این سوال پیش می آید:
ما با چند حرف سخن مي گوييم؟ در دور و بر ما با چند حرف سخن گفنه مي شود؟ راديو تلويزيون و رسانه هاي جمعي در جامعه ما با چند حرف سخن مي گويد؟ در مدارس و دانشگاه ها و محيط هاي كاري با چند حرف سخن گفته مي شود؟
جالب توجه است كه در جواب به اين سئوال ها شخص جدا دچار يك پارادوکس مي شود.زيرا از يك طرف با توجه به پيشرفت علوم و فنون و تكنولوژي،در جوامع پيشرفته از علايم و كلمات اختصار استفاده مي شود و ازطرف ديگر درجوامع عقب مانده با توجه به محدوديت جهان بینیشان ، تنها با تعدادي حروف و الفاظ مشخص و كليشه اي،منتها به تكرار و درهم (بدون نقشه زباني) ، گذران عمرمي كنند. در این جا تاثير متقابل زبان و تفكر ، به عنوان یک پدیده تکاملی پدیدار می شود و بنظر می رسدكه رابطه اين دو مثل رابطه پراتيك و تئوري براي بشر تعيين كننده بوده باشد؟ در اینجا، این نظریه که"عالم هر شخص به اندازه عالم درك وي از حروف است"مصداق پیدا می کند.
بد نيست در اينجا گريزي داشته با شيم به مطلبي كه از زبان يكي از محققين معاصر در مورد زبان فارسي نقل گرديده است :
عصرما ،عصر تحول سريع و انقلابي دانش و فن است.زبان پوسته مادي تفكر آدمي است.هرچه بغرنج تر، پر اجزاتر، دقيق تر، پر نرمش تر، بزبان همانند نيازمندتر است.هواداران مكتب "متالينگيستيك" Metalinguistique ، گرچه با غلوي نا معقول واثبات نشده ، ولي با اساسي معقول و اثبات شده ، معتقد بتاثير فعال زبان در تفكرند، يعني روند معكوس تاثير تفكر بر زبان را يادآور مي شوند، بنا بقول آنها، هر قدر زباني كامل تر تفكري كه بمدد آن زبان انجام مي گيرد كامل تر است.
زبانهاي عمده جهان ما به مرحله شگرفي از رشد رسيده اند. اكنون اين زبانها از اصطلاحات فراوان و فزاينده انواع علوم طبيعي وانساني انباشته است. اصطلاحات و دانشواژه هاي آنها حتي در زبان روزنامه ها رخنه كرده است. بغرنجي تفكر، شيوه هاي مبتذل تشريح مطالب و بيان سطحي پديده ها را عقب زده است.
زبان بعنوان شكلي از اشكال علامت گذاري جهان وجود در اين دوران سيبرنتيك و تكنيك اتمیک، دمبدم چهره اي بخود مي گيرد كه با چهره مالوف و مانوس آن تفاوتي بين دارد. زبان پارسي ما كه از والاترين ارثيه هاي فرهنگ ملي ماست در اين دوران بزرگ و عجيب، در معرض آزمون قرار گرفته و اگر خود را در اين آزمون كوشنده و آگاه نشان ندهد سرنوشتش روشن نيست.
زبان پارسي، نه بسبب جوهر خود، بلكه در اثر عوارضي كه علي الخصوص در قرون متمادي انحطاط تمدن دامنگير شده، دچار بيماريهاي متعددي است.بويژه اگر مقياس قضاوت ما السنه مهم جهاني باشد. فقر مفاهيم ضرور، براي مدنيت امروز، ابهام معاني، هرج و مرج صرفي و نحوي، نا معلوم بودن مرزهاي لغوي، روشن نبودن تجويد و تلفظ زبان- شمه اي از اين معايب است كه هر يك در جاي خود عيبي است كلان.
براي رفع اين معايب بايد زبان پارسي، همانطور كه شروع شده است، از طريق اخذ اصطلاحات خارجي، نوسازي لغوي، احياء اصطلاحات كهن، كوفتن ديوار بين"لفط عوام"و "لفظ قلم"، كوفتن ديوار بين زبان پايتخت و زبان ولايت بتدريج فقرمفاهيم را چاره كند.با تنظيم كتب صرف و نحوي منظم ، لغت نامه هايي كه تفسير دقيق و علمي واژه ها را بدست بدهد،روشن ساختن قواعد بيان، تنظيم قواعد فنتيك و درست گويي و درست نويسي و نقطه گذاري ، هرج و مرج گرامري خويش را بر طرف نمايند. و بالاخره بايد اين زبان پرچينهاي لغوي خود را معين كند و اين بي مرزي و بي شخصيتي لغوي را كه اكنون بدان گرفتار است چاره سازد و مثلا معلوم شود كجا زبان عربي خاتمه مي يابد و پارسي شروع مي شود و بر عكس. در همه اين زمينه ها كارهاي خود بخودي، بي نقشه، غالبا با كيفيت متوسط ، گاه از روي بي حوصلگي و عدم دقت كافي انجام مي گيرد كه وافي مقصود نيست...
