
آورده اند روزي ، شيخ ابوعلي سينا قصد سفر از بلخ به بخارا كرد. پيش كاروان سالاري آمد و ا و را از قصد خويش خبر دار ساخت. كاروان سالار مبلغي بابت هزينه سفر از وي خواست كه شيخ استطاعت پرداخت آن را نداشت.
شيخ به كنجي اختيار كرد و ابرو در كشيد. پس از لختي دو باره پيش كاروان سالار آمده وپيشنهاد انجام كار در ازاي هزينه سفر از وي نمود. كاروان سالار بلند خنديد و وي را به استهزا گرفت.چرا كه كار كاروانيان بس طاقت فرساي بود و انجام آنرا از سوي درويش نحيفي همچو شيخ امري بعيد مي دانست.
پيري عارف نظاره گر ماجرا بود.با اشارتي به كاروان سالار پادرمياني كرد تا ، بي آنكه شيخ بداند ، با قبول پرداخت هزينه از سوي وي كاري به شيخ بسپارد و دل شيخ نشكند. او اينچين كرد واختيار انتخاب كار را به شيخ واگذاشت. شيخ دوروبر را ورانداز نموده و پيشنهاد عجيبي داد
"بازبيني و بستن دوبارة طناب زنگوله ها "
همة كاروانيان با صداي بلند خنديدند. زيرا كسي تا آن تاريخ چنين چيزي نشنيده بود و تنها زمانيكه طناب زنگوله مي پوسيد ، آنرا عوض مي كردند و بس. بهر حال باز به اشاره همان پير قبول مي كنند تا شيخ كار خود را به انجام رساند. وي ابتدا زنگوله ها را باز و به شيوة خود – شيخ موسيقيدان بود- با گوش خود هماهنگ و به صورت موزون و هارمونيك روي زمين مي چيند. سپس، به تشخيص خود ، آنها را بر گردن چهار پايان مي بندد.حال بر محكم كردن بارها و سوار چهارپايان شدن ، بر خلاف عرف قبلي،اصرار مي نمايد.
پيچش صداي موزون زنگوله ها همان و طي راه يك شبانه روزي ، طي يك روز همان. به دروازة بخارا رسيده اند و بنا به عادت سفر هميشگي قصد برگزاري دو گانه اي دارند.شيخ ندا در مي دهد : ايهاالناس، اشتباه نكنيد.نماز شب بايد خواند.با رصد ستارة شامگاهي حرف شيخ تصديق مي شود. مردم لباسهاي شيخ بيچاره را كنده و به رسم تبرك به يادگار با خود مي برند.
اين حكايت ، داستان جالبي است و آموزنده از نحوة ترتب علم و دانش و تكنولوژي و نيز چيدمان (پراتيك) هنر مديريت.یا به سخن امروزی : "کارآفرینی "
