
عقل انسانی بشر را از گیاهان وحیوانات وکل حیات متمایز می کند. این درست است که عقل به انسان مزیتی اختصاصی عطا نموده است اما به دلیل اینکه به انسان قدرت اختیار عمل مغایر با مکانیزم طبیعت را نیز داده است باعث جدایی او از طبیعت شده است.بدین ترتیب وی را در مقابل مادر خود یا طبیعت قرار داده است.به قول مولانا:
"چون به هر فکری که دل خواهی سپرد
از تو چیزی در نهان خواهند برد"
بحثی که به ذهنم رسیده است موضوع منطقی هستی یا وجود شناسی است. که مبدا آن را فلاسفه و متفکران - چه ایده آلیستها و چه ماتریالیستها(توضیح اینکه گروه اول مبدا هستی را ذره ریز روحانی به نام"مناد"می داند و گروه دوم نیز آن را ذره ریز مادی بنام"اتم" می خواند) - در یک ذره خلاصه نموده اند.ادیان نیز به اشکال مختلف آن را"خدا"نامیده اند.
تکنولوژی بشری که حاصل کپی کاری ناشیانه وی از مکانیزم های حیات به ویژه خود انسان است سعی در وانمایی منطق حاکم بر ذهن بشر دارد. همانطور که می دانیم یک رایانه بدون داشتن Database قادر به تجزیه وتحلیل داده ها نیست. به زبان ساده تر مغز بشر نیز به عنوان مرکز سایبرنیتیکی انسان - این مخلوق زمینی- منطقا بدون Database اولیه نمی توانست شروع به کار بکند. و آن همان چیزی است که در ادیان الهی به عنوان امانت الهی به آن اشاره شده است.
اما این امانت چگونه و به چه نحو به کارایی بهینه انسان کمک می کند؟
اجازه می خواهم برای پاسخ به این سوال از حدیث منتسب به رسول ا...(ص) یعنی"المؤمن مرآت المؤمن"استفاده نمایم. و برای رسیدن به معنی دقیق آن ابتدا استنباط خود را از لغت"مومن"از دیدگاه قرآنی ذکر کنم. درتمامی متن قران خداوند به نحوی از انحا نمود ظاهری ایمان در انسان را انطباق گفتار وی با عملش می داند. ( يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لا تَفْعَلُونَ(2) با توجه به اینکه بجز بشر کل مخلوقات هستی اختیار عمل مغایر با تکلیفی که برای آنان معین شده است و به نام غریضه مشخص است را ندارند از اینرو به سخنی فلسفی می شود گفت که بجز انسان همه مخلوقات عالم شواهد بارز ایمان هستند و مومند. اما این"انسان" است که بشود یا نشود؟!
امروزه کاملا و به صورت علمی اثبات شده است که همه چیز به همه چیز ارتباط دارد(طبیعت هولوگرافیکی حیات یا نظریه آشوب / chaos).
یا بهتر بگوییم همه عناصر هستی تنها یک فرمول است که به صورت انشاء جزء و کل ومتداخل در هم انقباض و انبساط پیدا می کنند.برای نمونه همان ویژگی یک سلول که تمامی کدهای حیاتی آن موجود را در خود دارد و هم اکنون پایه علم tissue culture یا کشت بافت- که زایش از سلول است- را تشکیل می دهد.همان منطقی که قدما به زبانی دیگر آن را "وحدت در کثرت و کثرت در وحدت"نام نهاده اند.
اى خسته درون تو نهالى است کز هستى آن ترا کمالى است
اى سـایـه نـشیـن هـر درختـى بنشیـن بـه کنـار خویـش لختى
و به فرموده حضرت على (علیه السلام) :
اَتَـزْعَمُ اَنـَّک جِــرْمٌ صَغْیِرٌ وَفیْک انْطَوىَ الْعالَمُ الاَْکبَرُ
وَاَنْتَ الْکتابُ الْمُبِیْنُ الَّذِى بِاَحْـرُفِـه یَظـْهَـرُ الْمـضْـمَـرُ
گمان برده اى که تو موجود ناچیزی هستى، نه این گمان غلط است. تو کسى هستى که عالم بزرگ و جهان آفرینش در تو خلاصه شده، تو آن کتاب آشکارى هستى که به آراسته شدن به حقایق تمام استعدادها و هنرهایت شکوفا مى گردد.
از اینرو به نظر می رسد با توجه به اینکه گذرگاه دانش تجربه و عمل است و هیچ علمی بدون گذر از این فیلتر نمی تواند به دانش تبدیل شود لذا کلید های همان Database در عالم پراکنده است.شاید "قُلْ سِيرُوا فى الاَرْضِ ثُمَّ انظرُوا كيْف كانَ عَقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ(11)" قرآن نیز نشان از آن دارد. واین انسان است که باید راه بیافتد تا کلید دیگران را که در دست دارد به آنها تحویل داده و کلیدهای خود را از آنها طلب نماید.همین جا معنی "المؤمن مرآت المؤمن" در می آید. وحتی معنی یدا...مع الجماعه نیز.
شبکه تار جهان نما نیز ابزار بسیار مناسبی است که استفاده صحیح از آن می تواند انسان را به رسیدن به این مقصود رهنمون شود.
روانشناسان اعتقاد دارند که انسان همیشه در صدد ایجاد یک تعادل روحی در درون خود است.این در حالی است که حیات بشر خود حاصل یک تضاد بزرگ است.یعنی تضاد بین مکانیزم طبیعی مغز (که درصدد تجزیه و آنالیز مسایل است تا آنها را تحلیل کند) و حس بلند پروازی او (که سعی در حل کردن مسایل بغرنج دارد تا اثبات وجود بکند).

درصورتیکه شخص در بین این تضاد حیاتی به هرطریق نتواندبه تعادل نسبی برسد سردرگمی و پاشیدن شیرازه حیات وی حتمی است.لیکن در صورتیکه با اشرافیت به وجود آن و خودآگاهانه به تعادل نسبی دسترسی حاصل نماید به خود شناسی رسیده و هم راه حداکثر استفاده از نیروی طبیعی مغزش در تجزیه و نحلیل مسایل را بدست خواهد آورد و هم از نیروی مثبت بلند پروازی خود در خطر کردن های منطقی در زندگی خود بهره مند خواهد شد.شاه کلیدی که اکثر اشخاص موفق در تاریخ بدان دسترسی پیداکرده اند.
عدم تعادل بین دو نیروی بارز ذکر شده برای انسان باعث تقویت نا بخردانه یکی از آنها شده و تبعات مخرب زیر را به دنبال دارد:
- در صورتیکه مکانیزم طبیعی مغز بدون توجه به حس بلندپروازی وی تقویت شود انسان دارای شخصیت حسابگری بیش از اندازه شده و از اصل موضوع یعنی بهره مندی از حیات غافل خواهد بود.
- در صورتیکه حس بلند پروازی انسان بدون توجه به مکانیزم طبیعی مغز یعنی تجزیه وتحلیل صحیح یله(آزاد) شود در آنصورت نیز وی سوار اسب چموشی شده است که امکان زمین خوردن سوارکارش بیشتر از به مقصد رسیدن وی است.
